به کجا چنین...........
یکشنبه هفدهم آبان 1388گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ؟
به غبار این بیابان
- " همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم "
- " به کجا چنین شتابان "
- "به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم "
- " سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را "
راز موفقیت
شنبه هجدهم مهر 1388مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست؟
سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز
موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه
به کنار رود رفت.. سقراط از او خواست که به سوی
رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.
به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند
تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد
جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد
خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و
بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد
آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را
به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید،
"زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"
گفت، "هوا." سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان
که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی،
تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد
فاصله
جمعه هفدهم مهر 1388فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشان داریم
بی فایده است زمان به ما نشان خواهد داد
که جانشینی برای آنها وجود ندارد....
"گوته"
می روم از یادت
چهارشنبه یکم مهر 1388راه من با تو عزیز
راه بی پایانیست
عشقها پوشالی
دردها تکراریست
غم ها بسیارست
دردها دردناک است
خاطراتت با من
تنها همراهست
میروم از یادت
یادها میماند
این دل میشکند
زخمها میماند
پاهایم خسته
دستها لرزانند
اشعار به جایم
از تو میخوانند
سیب
چهارشنبه یکم مهر 1388و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق
نی
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388به آهنگ دل من مینوازی نی
بزن چوپان
که من با یک جهان افسردگی
سوزی به جان دارم
و باشد ذرع صد حسرت نهان در سینه تنگم
لبم خاموش دل کانون فریاد است
گرفته بیم راه ناله را چوپان
وگرنه همصدا با نغمه ی نی ناله میکردم
دلم کانون فریاد است ای چوپان
بزن چوپان بزن چوپان دلم تنگ است
طنین نغمه هایت مینوازد تار جانم را
بخوان فریاد کن
با نغمه های سینه سوز خویش از من یاد کن
تو میدانی که در دشت زندگانی
بوته های عشق خشکیده
تو میدانی که صحرا ها سترون گشته و دلگیر
میان شوره زار آرزوها بوته ی شوقی نمیروید
تو میدانی که مرغان سخنگو لب فرو بستند
بزن چوپان دلم تنگ است
بخوان چوپان
که دنیا پر ز نیرنگ است!!
.
.
خوشا حال تو ای چوپان
مرا هم شوق فریاد است
گر فریاد رس باشد!!
حمید سبزواری



