تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد

به کجا چنین...........

یکشنبه هفدهم آبان 1388
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ؟
به غبار این بیابان
- " همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم "
- " به کجا چنین شتابان "
- "به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم "
- " سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را "
 

!!!!!!!!!!!

جمعه پانزدهم آبان 1388
 

خودت رابشناس!

جمعه پانزدهم آبان 1388
خودت را بشناس رها خواهی شد از هر چه تعلق پوچ است!
 

راز موفقیت

شنبه هجدهم مهر 1388

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست؟

سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز

موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه

 به کنار رود رفت.. سقراط از او خواست که به سوی

رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد.

به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند

تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد

جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد

 خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و

بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.

همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد

 آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را

 به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید،

"زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"

گفت، "هوا." سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان

 که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی،

 تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد

 

؟؟؟

جمعه هفدهم مهر 1388
 

فاصله

جمعه هفدهم مهر 1388

فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشان داریم

 بی فایده است زمان به ما نشان خواهد داد

 که جانشینی برای آنها وجود ندارد....

"گوته"

 

!!!!!!!!!!!

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
از این دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر
 

می روم از یادت

چهارشنبه یکم مهر 1388

 

راه من با تو عزیز
راه بی پایانیست
عشقها پوشالی
دردها تکراریست

غم ها بسیارست
دردها دردناک است
خاطراتت با من
تنها همراهست

میروم از یادت
یادها میماند
این دل میشکند
زخمها میماند

پاهایم خسته
دستها لرزانند
اشعار به جایم
از تو میخوانند

 

سیب

چهارشنبه یکم مهر 1388
تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق

 

نی

یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

به آهنگ دل من مینوازی نی
بزن چوپان
که من با یک جهان افسردگی
سوزی به جان دارم
و باشد ذرع صد حسرت نهان در سینه تنگم
لبم خاموش دل کانون فریاد است
گرفته بیم راه ناله را چوپان
وگرنه همصدا با نغمه ی نی ناله میکردم
دلم کانون فریاد است   ای چوپان
بزن چوپان بزن چوپان دلم تنگ است
طنین نغمه هایت مینوازد تار جانم را
بخوان فریاد کن
با نغمه های سینه سوز خویش از من یاد کن
تو میدانی که در دشت زندگانی
بوته های عشق خشکیده
تو میدانی که صحرا ها سترون گشته و دلگیر
میان شوره زار آرزوها بوته ی شوقی نمیروید
تو میدانی که مرغان سخنگو لب فرو بستند
بزن چوپان دلم تنگ است
بخوان چوپان
که دنیا پر ز نیرنگ است!!
.
.
خوشا حال تو ای چوپان
مرا هم شوق فریاد است
           گر فریاد رس باشد!!
             
حمید سبزواری